و روزها چه پر شتاب و بیقرار، در گذر شب ها می آیند و شب این طولانیه خاموش با من میماند...سکوت زیبایش را دوست میدارم و برای تو که از خودم به من نزدیک تری میخوانم سرودی را که در میان درختان یادم دادی و یادت را و برفها را و صداها را.... نه... آن شعر را میگویم...آن شعر... یادت هست؟ شب بود، پر از صدا و صدای تو گم نمیشد در هیاهوی ذهنم...صدایت را که آرام در کنار بیقراری ذهنم آوازگویان، میگذشت و می نشست...یادت هست؟آه که آن شعر را تا ابد در خاطرم خواهم نگاه، خواهم داشت...