Tuesday, May 8, 2012

سنت و یک حشره


دلم یه دفعه گرفت از این همه پیچیدگی‌ که واسه خودمون تو زندگیمون ایجاد مشکل می کنیم.... حالا یا میسازیم یا میسازن، بعد تمام عمرمونو باید صرف حل اون مشکل کنیم، اسمشم میذاریم زندگی‌! ولی‌ قبل اینکه خیلی‌ بخوام وارد این قضیه بشم... امروز تو اتوبوس که میومدم، باز رفتم تو فکری که جدیداً خیلی‌ به ذهنم میاد، سنت و افکار سنتی....فکر کردم سنت و اتکا کردن به اون از ترس ناشی‌ می‌شه، ترس از حرف مردم، قضاوتاشون...ترس از این دنیا، اون دنیا...سنت با مذهب خیلی فرق داره...سنت یا عرف چیزیه که در قبالش تو حتی به چیزهایی که تو هر مذهبی وعده داده می شه-مثل آرامش روحی و ...که حالا خودش جای بحث داره-هم نمی رسی... 
تو همین فکرا بودم که راه رفتن یه حشره رو رو دستم احساس کردم، کوچیک بود،خیلی...خوب نگاش کردم و با یه تلنگر با انگشتم پرتش کردم پایین و بعد با خودم فکر کردم، یه روزم یکی‌ منو از لبهٔ این هستی‌ با یه انگشت پرت می‌کنه پایین و اون وقت همونطور که من نمیدونم اون حشره زنده موند یا نه، یا اصلا چه بالایی‌ سرش اومد، منم پرت میشم به ناکجاآبادی که…
نمیدونم شاید این حرفا در اثر ۳ سال زندگی‌ تو جائی که جز طبیعت و مردم مهربون و آروم و صدای پرنده‌ها از هیچ چیز دیگی‌ خبری نیست...آدم به طبیعت که نزدیکتر می‌شه، بهتر میتونه فرق قانون هستی و با قانونِ انسان های سودجو و خودخواه بفهمه...