قصه، قصهٔ منو تو نیست، داستانی ماندنیست از روزهایی که سبزند و روزهایی که خاکستریند، روزهایی که برای آمدن آن روزها لحظه شماری میکنی و، روزهایی که....
همه روزهای سردرگمی، و اعتراض، روزهای آرامش خیال و خواب، روزهای صبر و روزهای بی قرار، روزهایی که اعتماد میکنی و روزهایی که امتحان میکنی. روزهایی چه سخت و روزهایی چه آسان. روزهایی که با تمام وجود در آن هستی و روزهایی که بی هوا به گذاشتن ساعت دل می بندی ... روزهایی که می آیند و می روند و تو در این خلوت خویش، خود را میبینی که چگونه شکل میگیری.. تو خود را می بینی، فارغ از دیدن هوایی که در روز هزارها هزار بار با تو و حرکاتت میرقصد، تا مبادا فشاری به تو آید...با هر حرکت دستت، سخاوتمندانه جا باز میکند، شکل تو را میگرد… و تو حتی نمی بینیش...هستی هم اینگونه است، تو را پیوند میدهد، تو را پس نمی زند... تو نیز خود را پس نزن و همراه شو….