Thursday, July 26, 2012

در اوج خوشحالی...


زمانی‌ برای ُسر خوردن روی جریان یخ زدهٔ زندگی...
زمانی‌ برای فریاد  کشیدن از سر رنج های بی شکیب...
زمانی‌ برای ترس از واهمه و وهم‌ و خیال... زمانی‌ برای دوستان بی‌خیال...
زمانی‌ برای درک و شعور... زمانی‌ برای چشم‌های شور...زمانی برای اعتقادهای پوچ...زمانی برای فکرهای نوچ...
زمانی‌ برای از خودم گفتن... از دلواپسی‌های پر از شرم... زمانی‌ برای دوست داشتن های بی‌ دریغ... زمانی‌ برای یک دوست.. یا بی‌ دوست ماندن‌های بی‌ امید...
زمانی‌ برای وقت های تلف شده... زمانی‌ برای رابطه های قطع شده...
زمانی‌ برای نفس کشیدن در هوای آلوده... زمانی‌ برای قفس کشیدن به روی نقش جدید بافنده...
زمانی‌ برای هر آنچه هست ، یا بوده و نیست... زمانی‌ برای یک دلتنگی ساده، که سرد است و ....    هیچ....
زمانی‌ برای اینها ببین، زمانی‌ برای اینها بشین... فکر کن، سکوت کن... زمانی‌ برای اینها از خودت کنار بگذار‌...... زمانی‌ را به من بسپار...به تو...به خودت... ثانیه‌ها را رها مکن‌..... فکر کن، تلف نکن...

Thursday, July 12, 2012

در خواب که بودم...

قطار رفت و تمام رویاهای مرا با خود برد....
تنها کنار قطار که می ایستم، دلم بی پروا می تواند پر بکشد، پیش هر کس که دوست دارد برود، چای بنوشد...گپ بزند...

قطار رفت و تمام رویاهای مرا با خود برد...