Wednesday, March 16, 2011

بهار را دیدم...

زیباترین سرود هستی را در دل کوچک جوانه ای دیدم که سرما را باور کرد ولی نه با تمامی وجودش...
من جوانه را دست در دست خواهم گذاشت... من او را باور خواهم شد و دلپذیر همراهیش را پذیرا...

Wednesday, March 9, 2011

نگاهی بی نگاه


و ما را بی هیچ بهانه ای لحظه ای درنگ خواست نمی شود و همچنان می رویم که رفته باشیم راهی را که جای پای کسانی که لحظه ای درنگ کردند و دیدند و خواندند سرود هستی را ... آن را هم آیا نمی بینیم؟.... هیچ....

Friday, March 4, 2011

سپاس

رو دیوار اتاقم یه جایی درست کرده بودم که هر چیز قشنگی که پیدا می کردم، بهش می زدم، یه دفعه که اومدم خونه، دیدم یه کاغذ جدید بهش وصل شده و روش نوشته:
 اگه یه وقت احساس کردی که به لبه پرتگاه رسیدی ونه راه پیش داری و نه راه پس، ، بدون که یه خدایی هست که اگه بپری،
 یا می گیردت یا بهت پرواز کردن رو یاد میده... 
                                                                
من، نگاه، اشک و آغوش ...  

Wednesday, March 2, 2011

آرامش آبی

آخر چگونه بانگ برآرم که چشمانم...
چگونه بانگ برآرم که گوشهایم ...
چگونه بانگ برآرم که...
در به هم خوردن برگ ها و سروصدایشان...
در سبزی وزردی شان... 
در باد...همان که ابر را می آورد...
در همه این ها...
من چیزهایی می بینم که همه شان زیباست...

(سر کلاس! سال 82 یا 83! غمی که دیگر در من نبود...)