Monday, November 28, 2011

قصه آشنا

قصه، قصهٔ منو تو نیست، داستانی ماندنیست از روزهایی که سبزند و روزهایی که خاکستریند، روزهایی که برای آمدن آن روزها لحظه شماری میکنی و، روزهایی که....


همه روزهای سردرگمی، و اعتراض، روزهای آرامش خیال و خواب، روزهای صبر و روزهای بی قرار، روزهایی که اعتماد میکنی‌ و روزهایی که امتحان میکنی. روزهایی چه سخت و روزهایی چه آسان. روزهایی که با تمام وجود در آن هستی و روزهایی که بی‌ هوا به گذاشتن ساعت دل‌ می بندی ... روزهایی که می آیند و می روند و تو در این خلوت خویش، خود را میبینی‌ که چگونه شکل میگیری.. تو خود را می بینی‌، فارغ از دیدن هوایی که در روز هزار‌ها هزار بار با تو و حرکاتت می‌رقصد، تا مبادا فشاری به تو آید...با هر حرکت دستت، سخاوتمندانه جا باز می‌کند، شکل تو را میگرد… و تو حتی نمی بینیش...هستی هم اینگونه است، تو را پیوند میدهد، تو را پس نمی زند... تو نیز خود را پس نزن و همراه شو….


Wednesday, November 23, 2011

حس این عکسمو یعنی خیلی دوست دارم... خیلی...

پیشرفت

بعد از صدای شکستن ظرفی‌ در آبگینه، صدای ضرب گرفتن بقیه ظرف ها به گوش می‌رسید که بی‌صبرانه منتظر شکسته شدن بودند، آن‌ها نیز شکستن را تنها راه فرار از جعبه شیشه‌ای می‌دانستند. جعبه شیشه‌ای برای هر کدام معنی خاصی‌ داشت، ولی‌ برای او که اول شکست، جعبه شیشه‌ای، به وسعت آرزوهای بقیه بود، او شکست تا بقیه جعبه شیشه ای شان را باور نکنند...