و هیچ کس نفهمید رازو رمز درخت را...
ریشه هایی استوار تا عمق زمین...
برگهایی سست و نازک در دست باد...
مهربان و صمیمی...
او هست تا بادهای جهان از میان شاخ و برگهایش بگذرند، آب های جهان قطره قطره بر سر و رویش بریزند و تمام گرما و سرمای جهان به عمق تنش نفوذ کنند...
و او همچنان ایستاده است...
بی چون و چرا! بیچاره درخت...
که ریشه هایش او را به عمق تاریکی نمناک خاک فرو میبرند و و برگهایش بی پروا با باد بازی میکنند...
چه میخواهی که شوی درخت بلند لب آب؟ قایقی که تا دوردست های آبی آب برانی؟ یا بازیچهای برای یک کودک که در کوچههای بچگیش با تو بازی کند؟ شاید هم میخواهی بادبادکی را قاب کنی و در میانه آسمان بی انتها پرواز کنی؟ نخواه که بگویم باید چه کنی...
که باید جدا شوی از آنچه هستی، از درخت بودنت...
باید بمیری از درخت... تا آزاد شوی...