Monday, February 27, 2012

حقایق



تو بیشتر از آنچه که هستی‌ میدانی و هر آنچه در ظرف زمان، تو را از آن خود کرده جز هیچ، هیچ چیزی نیست. و تو در میان همه هیچ گام برمیداری و از آن رو حسّی عمیق و عاشقانه در عین حال بی‌تفاوت نسبت به آن داری. آن همانست که گرد توست. همهٔ آدم ها. همهٔ چیزهای سرد و گرم روزگار. تو چیزی در قلب هستی‌، چیزی که می‌تپد و لحظه‌ای که تو بخواهی بی‌ هیچ درنگی پیوند میزند تو را با آنکه تو در ناخودآگاه بیگاه خویش یافتی. و تو را زمان از حرکت باز خواهد ایستاند و تو را زمان رنجور خواهد کرد و تو چیزی جدای از زمان هستی‌ و از آدم ها. نه فقط آدم ها، همهٔ فکرها و حرکت ها. و حرکت تو چیزی فراتر از قدم هاییست که برمیداری. و تو آنی‌ که سبز است، زرد است و آبی‌ است. تو پایان آغازی هستی که خود پایان را در آغاز دیگری شروع می‌کند. تو جایی در این میان هستی‌ که نه آغازی داری نه انجامی. تو آرامی ولی‌ پرهیجان و باشکوه. تو میخندی، چیزی در دلت روشن میشود. تو، اویی. تو سکوتی، چشمانت بسته است و میبینی‌.. تو می‌فهمی، تو به ادراک میرسی‌......
. 


 جاودانه باش.

Tuesday, February 7, 2012

قلقک ذهنی

وسط این همه بل بشو و برو بیا و فکر! یه چیزی مدام ذهنمو قلقلک میده! اینکه از وقتی‌ اومدم خارج، تقریبا ۲سال و ۱۰ ماه پیش، یاد گرفتم که به هر مشکلی‌ که پیش میاد، تو کمتر از یه روز بخندم! ایران که بودم، همه چیز خوب بود، تو دانشگاه، خونه، سر کار، همه جا کلی‌ عزت و احترام داشتم و لب تر نکرده همه چیز برام فراهم بود! تا یه مشکلی‌ پیش می‌اومد می‌گفتم این مملکت خراب شدهٔ فلان و فلان! من چرا باید اینجا زندگی‌ کنم! حالا که اومدم اینجا، دیگه خوب جایی بهتر نیست دیگه، که بگم پاشیم جمع کنیم بریم اون جا! اونه که با این همه اتفاق های جور و واجور تو این چند سال (که تو ایران فکرشم نمیکردم)، یاد گرفتم که بخندم! یک روز نگذشته بخندم و سعی کنم درستش کنم D: داشتم فکر می کردم اگه تو ایران می خندیدم، الان کجا بودم؟؟؟!