Friday, January 20, 2012

خانومی...خانوم...به خدا


سیاه باش و سیاه...تاریک تاریک... کاری کن که دیده نشوی ای زیبا...بارها یادآوریت کردم که نباش، کلا نباش عزیزم... نباش تا ازعشقم برایت بگویم...تاریک باش تا با تو از لیلی و مجنون بگویم، تا با تو از جنون مجنونی جناب  ات بگویم...ای زیبا رخ من دیده نشو... تا به تو ناسزا نگویم...تو سزاوارترینی مگه نه؟ سیاهی هم رنگ است، باور کن...اندازه تمام دنیاها دوستت دارم، تو فقط تاریک باش، سیاه...همین...خواسته زیادی است؟ نانت می دهم آبت می دهم... وقتی می گویم بنشین، بنشین... نه این جا نه، آنجا...نه بلند شو...آن طرفتر بنشین...قیمت دلار رفته بالا...بلند شو...آن طرف تر برو عزیزم...ببین سیاسی شدم... باور کن... تو زیبایی... باور کن...فقط سایه باش، سایه خودت باش...
سرمان شلوغ است، همه جا سفید است همه جا رنگی ست، سیاه نداریم...تو همان سیاهی باش...باور کن عزیزم...خودت را که نه...جنبش را باور کن...آن طور که ما می گوییم... که ایشان گفتند...می گویند خاکستری هم ایرادی ندارد...اما تو ترجیحا سیاه باش...سکوت و چشم...همین را ازت می خواهم کلا...