Friday, May 27, 2011

من

بر فراز پنجره ام پرستوها پرواز کنان، آواز گویان، میرقصند...در پای پنجره ام آبیست روان...آبی‌ که گاه پرخروش است و گاه آرام، می‌تند در تارو پودش فکرم را، خیالم را، هر دو را گرفته و با خود میبرد...آسمان ابریست.. باران نمی‌آید اما...می آید ولی‌ آفتاب، می آید آفتاب...در آنسوی رود، میدانیست که آب در حوضی‌ کوچکی در جوش و خروش است..میجهد بالا و پایین میاید و آرام نمیگیرد...زیباست...برگ ها یا سبزند یا ارغوانی... من جریان دارم...میروم... تا به دریا برسم... آنجا که دیگر عمیق و آرام، خود را به شن های ساحل ببخشم...میروم تا از سکون فوارهٔ بیقرار هم پرواز پرستوها شوم، میروم تا سنگها را گذر کنم، من و ماهیان درونم می‌رویم تا در مسیر پرتپش رود خود را بپیراییم و بیارامیم در بستر آرام دریا...و ببخشیم از خود و گم شویم در کران بیکرانهٔ هستی‌...در افق... در دوردست...

4 comments:

  1. عالییی !! پریسا منو هم با خودت ببر.....منم میخوام ببخشم از خود و گم شم در کران بیکرانهٔ هستی‌

    ReplyDelete
  2. bodo biaaa, booodoo biaaa;))ghorboonesh besham man akhe doostamoooo;))**mercccc

    ReplyDelete
  3. پریسا... یعنی بوس... یعنی بغل

    ReplyDelete