Friday, July 22, 2011

زن

در سکوت خود یاد می‌گیرد سکوت را، در نگاه خود یاد می‌گیرد شادی را...در کلام خود یاد می‌گیرد کلام را و سکوت را...سکوت را با پریشانی در لا به لای موهایش میپیچد و نقش میزند...نقش میزند نگاری را، زنی‌ را که موهایش تابیده شده در غم هایش...زنی‌ که نافرجام نگاهش را، در پس رنگ هایی از جنس آرامش و امنیت و شور دارد...زنی‌ که لجام گسیختگیش به مانند بودنش است...زنی‌ که بودنش نشانی‌ از گسیختگی لجامش است... که نمیدانم چیست، نمیدانم کجاست....

زنی‌ که سفیدی چشمهایش و گیس بریده در کمندش به مانند استواری او پا بر جاست... و زن، همان که سکوتش همانند هزاران حرف نگفته بر زبانش، در چشمانش موج میزند...زن... همان که لطافتش را در زیر هزار توی سیاه چادرش پنهان میدارد...چادری که سیاه بودنش، آبی ست همچون آرامش ، سفید است همچون پاکی و قرمز همچون شرم و همچون حسّ او... همچون تلاشش برای رهایی..

باورش داشته باش چون آن باور است که تو را در ذهن تو آزاد میدارد...تو نیز باورش داشته باش، چون...


سکوت کرد ...سکوت کرد تا به خود برگردد...

2 comments:

  1. وایییییییییییییییییییی!!! باورم نمیشههههه.
    بعنیییی عالیییییییی اااا
    مرسییی که انقدر خوشگل بود

    ReplyDelete
  2. ممنون کلللللللیییییییی....دوست دارم راجع بهش حرف هم بزنیم....من فقط متوجه نشدم کدوم مریمی؛:)))))

    ReplyDelete