تو بیشتر از آنچه که هستی میدانی و هر آنچه در ظرف زمان، تو را از آن خود کرده جز هیچ، هیچ چیزی نیست. و تو در میان همه هیچ گام برمیداری و از آن رو حسّی عمیق و عاشقانه در عین حال بیتفاوت نسبت به آن داری. آن همانست که گرد توست. همهٔ آدم ها. همهٔ چیزهای سرد و گرم روزگار. تو چیزی در قلب هستی، چیزی که میتپد و لحظهای که تو بخواهی بی هیچ درنگی پیوند میزند تو را با آنکه تو در ناخودآگاه بیگاه خویش یافتی. و تو را زمان از حرکت باز خواهد ایستاند و تو را زمان رنجور خواهد کرد و تو چیزی جدای از زمان هستی و از آدم ها. نه فقط آدم ها، همهٔ فکرها و حرکت ها. و حرکت تو چیزی فراتر از قدم هاییست که برمیداری. و تو آنی که سبز است، زرد است و آبی است. تو پایان آغازی هستی که خود پایان را در آغاز دیگری شروع میکند. تو جایی در این میان هستی که نه آغازی داری نه انجامی. تو آرامی ولی پرهیجان و باشکوه. تو میخندی، چیزی در دلت روشن میشود. تو، اویی. تو سکوتی، چشمانت بسته است و میبینی.. تو میفهمی، تو به ادراک میرسی...... .
جاودانه باش.
No comments:
Post a Comment