Saturday, July 30, 2011

کهنه حرفی عاشقانه

ای بابا انگار که نمی‌شه ننوشت، وسط این همه کار، وسط این همه فکر...انگار نمی‌شه که ننوشت...نه دیگه از سکوت می‌خوام بگم، نه از غم و نه از دلتنگی‌، نه... این بار می‌خوام از یه چیز ساده بگم، ساده ترین فکرم، حرفم...موج دریا و غروب و طلوع خورشید و هستی‌ با این همه قشنگیاش...تمام دغدغه های روزمره، صبح که از خواب پامیشی، شب که میخوابی، همه چیز، همهٔ همه چیز، هیچ معنی ندارن وقتی‌ که خیلی‌ ساده، سادهٔ ساده عاشق نباشی‌، عشق چه به خودت که مهم تره و بالاتره، بعدشم عشق به هر چیزو هر کس، دلت رو که رها کنی‌، اسیر چیزی می‌شه که از اون ساخته شده...با اون به دنیا میاد، یک عالم زندگی‌ می‌کنه، نقش می‌زنه طرح زندگیشو، غصه می‌خوره، دلتنگ می‌شه، میخنده، بازی می‌کنه، یاد میگیره، یاد میده، بزرگ می‌شه، بزرگ بزرگ، اون قدر که بعضی وقتا فکر می‌کنه دستش به آسمون میرسه...بعد آروم آروم خم می‌شه، میشینه و یه روز با تمام سخاوت، تمام اون چیزهارو میذاره و میره...کجا میره؟ نمیدونم، ولی‌ میدونم که یه دل با یه عشق دیگه میاد و داستان از اول شروع می‌شه...
آره دیگه اینجوریاست...دچار باید بشی...

2 comments:

  1. ای بابا پس می‌‌شم نمی‌‌شم....میرم نمی‌‌رم‌ها چی‌ شد!؛))ملاحظه حال منو کردی راحتول حلقوم نوشتی‌؟
    ؛)

    ReplyDelete
  2. ey baba lida...ey baba...mozooe sadaro akhe bayad saade goft engar...natoonestam pichide begam, vagarna migoftam!!!!;)))

    ReplyDelete