وسط این همه بل بشو و برو بیا و فکر! یه چیزی مدام ذهنمو قلقلک میده! اینکه از وقتی اومدم خارج، تقریبا ۲سال و ۱۰ ماه پیش، یاد گرفتم که به هر مشکلی که پیش میاد، تو کمتر از یه روز بخندم! ایران که بودم، همه چیز خوب بود، تو دانشگاه، خونه، سر کار، همه جا کلی عزت و احترام داشتم و لب تر نکرده همه چیز برام فراهم بود! تا یه مشکلی پیش میاومد میگفتم این مملکت خراب شدهٔ فلان و فلان! من چرا باید اینجا زندگی کنم! حالا که اومدم اینجا، دیگه خوب جایی بهتر نیست دیگه، که بگم پاشیم جمع کنیم بریم اون جا! اونه که با این همه اتفاق های جور و واجور تو این چند سال (که تو ایران فکرشم نمیکردم)، یاد گرفتم که بخندم! یک روز نگذشته بخندم و سعی کنم درستش کنم D: داشتم فکر می کردم اگه تو ایران می خندیدم، الان کجا بودم؟؟؟!
قلقلک ذهنیت جالبه، و قابل فهم که چون فکر میکردی جایی هست که بهتره نمیخندیدی....ولی فکر کنم دلیلش تنها این نباشه، این که اینجا یاد گرفتی که بعد یه روزبخندی و درستش کنی واسه این میتونه باشه که میتونی ببینی که درست کردنش بیشتر دست خودته تا کلی شرایط وابسته که تو ایران داشتی و خیلی وقت ها خودت در اون آخرها قرار میگرفتی.....اینجا چیزی که دیدی که باعث شده سریعتر از نگرانی در آی میتونه راههای مختلفی باشه که میبینی که میتونی ازشون "انتخاب" کنی
ReplyDeleteلاکیم کامنتتو اساسی****
ReplyDeleteبا لیدا موافقم پریسا...
ReplyDeleteو شاید برای من بود و نه برای همه، اما تو ایران خندیدن، حداقل دو سال پیش، آسونتر بود... چیزهای بیشتری بود که از بینشون "انتخاب" کنی و طولانی تر هم بخندی...
خیلی جالب بود. فکر میکنم به سن و سال و پختگی هم مربوط بشه این خندیدن. ایران هم اگه بودی کم کم به این مرحله میرسیدی. منتها اینجا حرارتش زیاده و آدم رو زود میپزه. :) قشنگ بود خیلی
ReplyDeleteنگار راست می گی، الان که هر روز یه خبر بد می شنویم از اون ور...
ReplyDeleteمرسی مهدی، خیلی جالبه انگار هممون داریم اینو تجربه می کنیم و کلی هم راضی یعنی اصلا خوشحالیم، خیلی خوبه:)))
ReplyDelete