Tuesday, November 20, 2012

و سکوتی که در هجوم آرام نور روی این میز با سقف بلند...
سکوتی که انگار آثاری از هیاهوی روزگار در او نیست...
نگاه نگرانی که به رفتن می‌خواند تو را و تو عاشق ماندن و صبر و سکوتی و خلوت...


Friday, November 2, 2012

بازى

بعضى وقتا دلم ميخاد تو ذهنم تا ابد بازى كنم...با همه چيز، فكرام، خاطراتم، لحظه هام، بالا و پايين بندازمشون...چند تايشون رو خوب و سالم نگه دارم...چند تاييشون ولى بى هوا از دستم بيفتن... 

Friday, August 10, 2012

در میان گریه خندیدن


گاهی‌ اوقات از خندهٔ خودم خندم میگیره..
گاهی‌ از گریه ام خندم میگیره..
هیچ وقت فکر کردین خندهٔ یه آدم منتظر چه شکلی‌ میتونه باشه؟
خندهٔ یه آدم بی‌ کار..
خندهٔ یه آدمی‌ که داره با تمام وجودش میدوه..
خندهٔ آدمی‌ که یه نفر از هزاران هزار غم تو دلش براش گفته..
به خاطره همینه که بعضی وقتا به خندهٔ خودم شک می‌کنم..
چه بی‌ پروا و ساده گفتم..
چه بی‌ سایه و خاموشم..

Thursday, July 26, 2012

در اوج خوشحالی...


زمانی‌ برای ُسر خوردن روی جریان یخ زدهٔ زندگی...
زمانی‌ برای فریاد  کشیدن از سر رنج های بی شکیب...
زمانی‌ برای ترس از واهمه و وهم‌ و خیال... زمانی‌ برای دوستان بی‌خیال...
زمانی‌ برای درک و شعور... زمانی‌ برای چشم‌های شور...زمانی برای اعتقادهای پوچ...زمانی برای فکرهای نوچ...
زمانی‌ برای از خودم گفتن... از دلواپسی‌های پر از شرم... زمانی‌ برای دوست داشتن های بی‌ دریغ... زمانی‌ برای یک دوست.. یا بی‌ دوست ماندن‌های بی‌ امید...
زمانی‌ برای وقت های تلف شده... زمانی‌ برای رابطه های قطع شده...
زمانی‌ برای نفس کشیدن در هوای آلوده... زمانی‌ برای قفس کشیدن به روی نقش جدید بافنده...
زمانی‌ برای هر آنچه هست ، یا بوده و نیست... زمانی‌ برای یک دلتنگی ساده، که سرد است و ....    هیچ....
زمانی‌ برای اینها ببین، زمانی‌ برای اینها بشین... فکر کن، سکوت کن... زمانی‌ برای اینها از خودت کنار بگذار‌...... زمانی‌ را به من بسپار...به تو...به خودت... ثانیه‌ها را رها مکن‌..... فکر کن، تلف نکن...

Thursday, July 12, 2012

در خواب که بودم...

قطار رفت و تمام رویاهای مرا با خود برد....
تنها کنار قطار که می ایستم، دلم بی پروا می تواند پر بکشد، پیش هر کس که دوست دارد برود، چای بنوشد...گپ بزند...

قطار رفت و تمام رویاهای مرا با خود برد...




Tuesday, June 26, 2012

هیچ و همه چیز


و هیچ کس نفهمید رازو رمز درخت را...
ریشه هایی استوار تا عمق زمین...
برگهایی سست و نازک در دست باد...
مهربان و صمیمی‌...
او هست تا بادهای جهان از میان شاخ‌ و برگهایش بگذرند، آب های جهان قطره قطره بر سر و رویش بریزند و تمام گرما و سرمای جهان به عمق تنش نفوذ کنند...
و او همچنان ایستاده است...
بی‌ چون و چرا! بیچاره درخت...
که ریشه هایش او را به عمق تاریکی نمناک خاک فرو میبرند و و برگهایش بی‌ پروا با باد بازی میکنند...
چه میخواهی‌  که شوی درخت بلند لب آب؟ قایقی که تا دوردست های آبی آب برانی؟ یا بازیچه‌ای برای یک کودک که در کوچه‌های بچگیش با تو بازی کند؟ شاید هم میخواهی‌ بادبادکی را قاب کنی‌ و در میانه آسمان بی‌ انتها پرواز کنی‌؟ نخواه که بگویم باید چه کنی‌...
که باید جدا شوی‌ از آنچه هستی‌، از درخت بودنت...

باید بمیری از درخت... تا آزاد شوی...

Tuesday, May 8, 2012

سنت و یک حشره


دلم یه دفعه گرفت از این همه پیچیدگی‌ که واسه خودمون تو زندگیمون ایجاد مشکل می کنیم.... حالا یا میسازیم یا میسازن، بعد تمام عمرمونو باید صرف حل اون مشکل کنیم، اسمشم میذاریم زندگی‌! ولی‌ قبل اینکه خیلی‌ بخوام وارد این قضیه بشم... امروز تو اتوبوس که میومدم، باز رفتم تو فکری که جدیداً خیلی‌ به ذهنم میاد، سنت و افکار سنتی....فکر کردم سنت و اتکا کردن به اون از ترس ناشی‌ می‌شه، ترس از حرف مردم، قضاوتاشون...ترس از این دنیا، اون دنیا...سنت با مذهب خیلی فرق داره...سنت یا عرف چیزیه که در قبالش تو حتی به چیزهایی که تو هر مذهبی وعده داده می شه-مثل آرامش روحی و ...که حالا خودش جای بحث داره-هم نمی رسی... 
تو همین فکرا بودم که راه رفتن یه حشره رو رو دستم احساس کردم، کوچیک بود،خیلی...خوب نگاش کردم و با یه تلنگر با انگشتم پرتش کردم پایین و بعد با خودم فکر کردم، یه روزم یکی‌ منو از لبهٔ این هستی‌ با یه انگشت پرت می‌کنه پایین و اون وقت همونطور که من نمیدونم اون حشره زنده موند یا نه، یا اصلا چه بالایی‌ سرش اومد، منم پرت میشم به ناکجاآبادی که…
نمیدونم شاید این حرفا در اثر ۳ سال زندگی‌ تو جائی که جز طبیعت و مردم مهربون و آروم و صدای پرنده‌ها از هیچ چیز دیگی‌ خبری نیست...آدم به طبیعت که نزدیکتر می‌شه، بهتر میتونه فرق قانون هستی و با قانونِ انسان های سودجو و خودخواه بفهمه...