دل را به دست باد دادم...دل را، باد را، زخمه را چه گواه از آه دلخسته ای که روزها در میان بیشه زار بی هدفی پرسه می زند ...آه از آن روزی که بی آهنگ رفتن، ماندن را در میان جای پای باد از بهر دل خسته اش بیابد و تکرار کند، تکرار و تکرار...
Wednesday, April 27, 2011
Tuesday, April 5, 2011
در میان واهه
زندگی را صبر باید...
زندگی را خنده و لبخند خواهد..
زندگی را با تو بودن، از تو بودن، با تو ماندن، بی تو رفتن ها بباید...
زندگی را من نه، تو خواندن توانی، زندگی را من بباید یاد در یادم کنی...
با تو گفتن، از تو گفتن، من توانم، چون که دانم، آن که گفتی تو که در یادم کنم، آن را ندانم...
سخت بود، آسان شود، مهر بود، پایان شود...زندگی را در گذاری پر تپش خوانم، پر ز شورو عشق و مستی، خنده زن غوغای هستی... من که دانم، می ندانم. خنده است و خنده و خنده اگر که من بدانم...زندگی سخت و چه آسان، پر تپش یا که دلاارام، من بدانم که به آنی، خنده ای، اشکی، صدایی، شادمانی میتوان کرد و دل از غصه رها کرد، با نگاهی رو به بالا، با دلی پر ز تماشا خنده زن تا چون بخواهی که بدانی و ندانی و نخواهی و بخواهی،
زندگی در یک نگاه پر تماشایت و یک لبخند؛ تا ابد با توست، چه بمانی، چه نمانی...
Wednesday, March 16, 2011
بهار را دیدم...
زیباترین سرود هستی را در دل کوچک جوانه ای دیدم که سرما را باور کرد ولی نه با تمامی وجودش...
من جوانه را دست در دست خواهم گذاشت... من او را باور خواهم شد و دلپذیر همراهیش را پذیرا...
Wednesday, March 9, 2011
نگاهی بی نگاه
و ما را بی هیچ بهانه ای لحظه ای درنگ خواست نمی شود و همچنان می رویم که رفته باشیم راهی را که جای پای کسانی که لحظه ای درنگ کردند و دیدند و خواندند سرود هستی را ... آن را هم آیا نمی بینیم؟.... هیچ....
Friday, March 4, 2011
سپاس
رو دیوار اتاقم یه جایی درست کرده بودم که هر چیز قشنگی که پیدا می کردم، بهش می زدم، یه دفعه که اومدم خونه، دیدم یه کاغذ جدید بهش وصل شده و روش نوشته:
اگه یه وقت احساس کردی که به لبه پرتگاه رسیدی ونه راه پیش داری و نه راه پس، ، بدون که یه خدایی هست که اگه بپری،
یا می گیردت یا بهت پرواز کردن رو یاد میده...
من، نگاه، اشک و آغوش ...
Wednesday, March 2, 2011
آرامش آبی
آخر چگونه بانگ برآرم که چشمانم...
چگونه بانگ برآرم که گوشهایم ...
چگونه بانگ برآرم که...
در به هم خوردن برگ ها و سروصدایشان...
در سبزی وزردی شان...
در باد...همان که ابر را می آورد...
در همه این ها...
من چیزهایی می بینم که همه شان زیباست...
(سر کلاس! سال 82 یا 83! غمی که دیگر در من نبود...)
Friday, February 25, 2011
کوتاه خاطره ای که اصلا سیاسی نبود...
نه من سیاسی نمی نویسم... سیاسی....؟ نه من سیاسی نمی نویسم که ... من... اصلا مدل نوشتنم فرق داره... اصلا نه... راه نداره... باور کن ... من فقط گفتم... یار دبستانی.. دانشگاه... همخوانی...محوطه...همین...یادم افتاد... این دختر کره ییه میخوند... یادم افتاد...همین...دیگه؟ نه همین بود...آهان یه دفعه هم ریختن... موسیقی بود خب...خوب موسیقی ای هم بود خب...بهترین فستیوالی که فکرشو کنی ها... پیانوشم قبلا ها...خیلی قبلا ها یکی هدیه داده بود... به همون دانشگاه...خوب ریختن دیگه...اینا که میگم سیاسی نیستن که هستن؟؟...آره... می گم که من سیاسی نمینویسم آخه...
Subscribe to:
Posts (Atom)