طلوع تو در شهر آشفته همانم سر از پا نشناخته
نگاه پر از عشق و گیسوان رها شراب و رقص و شادی ها
اما هراسان از ماه تابان از شب قبل و هراس طوفان
آخرکسوف شد خورشیدمان رفت روز تاریک شد امیدمان رفت
آفتاب ندیده در افق لرزید سیاهی شب باز خندید
تشنه بودیم ما تشنه خورشید تشنه گرمی و امید
اما هراسان از ماه تابان از شب قبل و هراس طوفان
آخرکسوف شد خورشیدمان رفت روز تاریک شد امیدمان رفت
این که آخر رسیدیم یا نه این که آفتاب را دیدیم یا نه
ماییم و نگاهی همیشه نگران به یاد آن صبح و آن شامگاه خزان