Tuesday, June 26, 2012

هیچ و همه چیز


و هیچ کس نفهمید رازو رمز درخت را...
ریشه هایی استوار تا عمق زمین...
برگهایی سست و نازک در دست باد...
مهربان و صمیمی‌...
او هست تا بادهای جهان از میان شاخ‌ و برگهایش بگذرند، آب های جهان قطره قطره بر سر و رویش بریزند و تمام گرما و سرمای جهان به عمق تنش نفوذ کنند...
و او همچنان ایستاده است...
بی‌ چون و چرا! بیچاره درخت...
که ریشه هایش او را به عمق تاریکی نمناک خاک فرو میبرند و و برگهایش بی‌ پروا با باد بازی میکنند...
چه میخواهی‌  که شوی درخت بلند لب آب؟ قایقی که تا دوردست های آبی آب برانی؟ یا بازیچه‌ای برای یک کودک که در کوچه‌های بچگیش با تو بازی کند؟ شاید هم میخواهی‌ بادبادکی را قاب کنی‌ و در میانه آسمان بی‌ انتها پرواز کنی‌؟ نخواه که بگویم باید چه کنی‌...
که باید جدا شوی‌ از آنچه هستی‌، از درخت بودنت...

باید بمیری از درخت... تا آزاد شوی...

Tuesday, May 8, 2012

سنت و یک حشره


دلم یه دفعه گرفت از این همه پیچیدگی‌ که واسه خودمون تو زندگیمون ایجاد مشکل می کنیم.... حالا یا میسازیم یا میسازن، بعد تمام عمرمونو باید صرف حل اون مشکل کنیم، اسمشم میذاریم زندگی‌! ولی‌ قبل اینکه خیلی‌ بخوام وارد این قضیه بشم... امروز تو اتوبوس که میومدم، باز رفتم تو فکری که جدیداً خیلی‌ به ذهنم میاد، سنت و افکار سنتی....فکر کردم سنت و اتکا کردن به اون از ترس ناشی‌ می‌شه، ترس از حرف مردم، قضاوتاشون...ترس از این دنیا، اون دنیا...سنت با مذهب خیلی فرق داره...سنت یا عرف چیزیه که در قبالش تو حتی به چیزهایی که تو هر مذهبی وعده داده می شه-مثل آرامش روحی و ...که حالا خودش جای بحث داره-هم نمی رسی... 
تو همین فکرا بودم که راه رفتن یه حشره رو رو دستم احساس کردم، کوچیک بود،خیلی...خوب نگاش کردم و با یه تلنگر با انگشتم پرتش کردم پایین و بعد با خودم فکر کردم، یه روزم یکی‌ منو از لبهٔ این هستی‌ با یه انگشت پرت می‌کنه پایین و اون وقت همونطور که من نمیدونم اون حشره زنده موند یا نه، یا اصلا چه بالایی‌ سرش اومد، منم پرت میشم به ناکجاآبادی که…
نمیدونم شاید این حرفا در اثر ۳ سال زندگی‌ تو جائی که جز طبیعت و مردم مهربون و آروم و صدای پرنده‌ها از هیچ چیز دیگی‌ خبری نیست...آدم به طبیعت که نزدیکتر می‌شه، بهتر میتونه فرق قانون هستی و با قانونِ انسان های سودجو و خودخواه بفهمه...

Thursday, March 29, 2012

شهر آشفته


طلوع تو در شهر آشفته                              همانم سر از پا نشناخته               
نگاه پر از عشق و گیسوان رها                     شراب و رقص و شادی ها

اما هراسان از ماه تابان                              از شب قبل و هراس طوفان
آخرکسوف شد خورشیدمان رفت                   روز تاریک شد امیدمان رفت

آفتاب ندیده در افق لرزید                             سیاهی شب باز خندید
تشنه بودیم ما تشنه خورشید                          تشنه گرمی و امید

اما هراسان از ماه تابان                              از شب قبل و هراس طوفان
آخرکسوف شد خورشیدمان رفت                   روز تاریک شد امیدمان رفت


این که آخر رسیدیم یا نه                             این که آفتاب را دیدیم یا نه
ماییم و نگاهی همیشه نگران                        به یاد آن صبح و آن شامگاه خزان


 

Monday, February 27, 2012

حقایق



تو بیشتر از آنچه که هستی‌ میدانی و هر آنچه در ظرف زمان، تو را از آن خود کرده جز هیچ، هیچ چیزی نیست. و تو در میان همه هیچ گام برمیداری و از آن رو حسّی عمیق و عاشقانه در عین حال بی‌تفاوت نسبت به آن داری. آن همانست که گرد توست. همهٔ آدم ها. همهٔ چیزهای سرد و گرم روزگار. تو چیزی در قلب هستی‌، چیزی که می‌تپد و لحظه‌ای که تو بخواهی بی‌ هیچ درنگی پیوند میزند تو را با آنکه تو در ناخودآگاه بیگاه خویش یافتی. و تو را زمان از حرکت باز خواهد ایستاند و تو را زمان رنجور خواهد کرد و تو چیزی جدای از زمان هستی‌ و از آدم ها. نه فقط آدم ها، همهٔ فکرها و حرکت ها. و حرکت تو چیزی فراتر از قدم هاییست که برمیداری. و تو آنی‌ که سبز است، زرد است و آبی‌ است. تو پایان آغازی هستی که خود پایان را در آغاز دیگری شروع می‌کند. تو جایی در این میان هستی‌ که نه آغازی داری نه انجامی. تو آرامی ولی‌ پرهیجان و باشکوه. تو میخندی، چیزی در دلت روشن میشود. تو، اویی. تو سکوتی، چشمانت بسته است و میبینی‌.. تو می‌فهمی، تو به ادراک میرسی‌......
. 


 جاودانه باش.

Tuesday, February 7, 2012

قلقک ذهنی

وسط این همه بل بشو و برو بیا و فکر! یه چیزی مدام ذهنمو قلقلک میده! اینکه از وقتی‌ اومدم خارج، تقریبا ۲سال و ۱۰ ماه پیش، یاد گرفتم که به هر مشکلی‌ که پیش میاد، تو کمتر از یه روز بخندم! ایران که بودم، همه چیز خوب بود، تو دانشگاه، خونه، سر کار، همه جا کلی‌ عزت و احترام داشتم و لب تر نکرده همه چیز برام فراهم بود! تا یه مشکلی‌ پیش می‌اومد می‌گفتم این مملکت خراب شدهٔ فلان و فلان! من چرا باید اینجا زندگی‌ کنم! حالا که اومدم اینجا، دیگه خوب جایی بهتر نیست دیگه، که بگم پاشیم جمع کنیم بریم اون جا! اونه که با این همه اتفاق های جور و واجور تو این چند سال (که تو ایران فکرشم نمیکردم)، یاد گرفتم که بخندم! یک روز نگذشته بخندم و سعی کنم درستش کنم D: داشتم فکر می کردم اگه تو ایران می خندیدم، الان کجا بودم؟؟؟! 

Friday, January 20, 2012

خانومی...خانوم...به خدا


سیاه باش و سیاه...تاریک تاریک... کاری کن که دیده نشوی ای زیبا...بارها یادآوریت کردم که نباش، کلا نباش عزیزم... نباش تا ازعشقم برایت بگویم...تاریک باش تا با تو از لیلی و مجنون بگویم، تا با تو از جنون مجنونی جناب  ات بگویم...ای زیبا رخ من دیده نشو... تا به تو ناسزا نگویم...تو سزاوارترینی مگه نه؟ سیاهی هم رنگ است، باور کن...اندازه تمام دنیاها دوستت دارم، تو فقط تاریک باش، سیاه...همین...خواسته زیادی است؟ نانت می دهم آبت می دهم... وقتی می گویم بنشین، بنشین... نه این جا نه، آنجا...نه بلند شو...آن طرفتر بنشین...قیمت دلار رفته بالا...بلند شو...آن طرف تر برو عزیزم...ببین سیاسی شدم... باور کن... تو زیبایی... باور کن...فقط سایه باش، سایه خودت باش...
سرمان شلوغ است، همه جا سفید است همه جا رنگی ست، سیاه نداریم...تو همان سیاهی باش...باور کن عزیزم...خودت را که نه...جنبش را باور کن...آن طور که ما می گوییم... که ایشان گفتند...می گویند خاکستری هم ایرادی ندارد...اما تو ترجیحا سیاه باش...سکوت و چشم...همین را ازت می خواهم کلا...

Monday, November 28, 2011

قصه آشنا

قصه، قصهٔ منو تو نیست، داستانی ماندنیست از روزهایی که سبزند و روزهایی که خاکستریند، روزهایی که برای آمدن آن روزها لحظه شماری میکنی و، روزهایی که....


همه روزهای سردرگمی، و اعتراض، روزهای آرامش خیال و خواب، روزهای صبر و روزهای بی قرار، روزهایی که اعتماد میکنی‌ و روزهایی که امتحان میکنی. روزهایی چه سخت و روزهایی چه آسان. روزهایی که با تمام وجود در آن هستی و روزهایی که بی‌ هوا به گذاشتن ساعت دل‌ می بندی ... روزهایی که می آیند و می روند و تو در این خلوت خویش، خود را میبینی‌ که چگونه شکل میگیری.. تو خود را می بینی‌، فارغ از دیدن هوایی که در روز هزار‌ها هزار بار با تو و حرکاتت می‌رقصد، تا مبادا فشاری به تو آید...با هر حرکت دستت، سخاوتمندانه جا باز می‌کند، شکل تو را میگرد… و تو حتی نمی بینیش...هستی هم اینگونه است، تو را پیوند میدهد، تو را پس نمی زند... تو نیز خود را پس نزن و همراه شو….